سلام.
او يك فرشته بود را يادتان هست؟ بعد از پخش، كلي برنامه (مصاحبه با مردم؛ توي كوچه و خيابان، با بازيگرهاش با كارگردان و... برنامهي نقد و خيلي چيزهاي ديگر) پخش كردند. فرشته از مهارتش در خوب درآوردن نقش صحبت ميكرد.و اين كه ديگر نقشي را كه از اين ضعيفتر باشد قبول نميكند. بقيهي عوامل ساخت هم حرفهايي از اين دست زدند. كارگردان و سناريونويس و ناظر كيفي و مشاور مذهبي برنامه هم. اين وسط گاهي هم حرفهايي از متن زده شد؛ از مسئلهي شيطان و وسوسه وآدم و غيره. بينندهها چه؟ فكر كنم درگيري آنها با خود داستان بيشتر بود. آن قدر كه من توي مهمانيهاي ماه رمضان يا حرفهاي توي كوچه و خيابان ديدم به اين كه جلوههاي ويژه چه بود و چه خوب بازي كرده بود يا چه خوب مشاور مذهبياي داشت توجه نميكردند.
فيلمنامه نويس چه؟ او چقدر درگير ماجرا بود؟ احتمالا آن قدر كه به جذابيت يا غيرمنتظره بودن كار فكر ميكرد به متن نه. فكر كنم گاهي اوقات (حداقل گاهي اوقات) خود مسئله براي بينندهها مهمتر از شكل كار است. دربارهي سينما نگفتم. رضا ميگفت فيلم يا كتاب را اول و آخرش را نگاه ميكنم بعد خودش را نگاه ميكنم؛ با آرامش ودقت بيشتر. براي زندگي هم ميشود اينطور بود؟ فكر ميكني كدامش مهمتر است؟ بازي كردنت؟ آخرش؟ جذابيتش؟

0 Comments:
Post a Comment
<< Home